آیین دلبری
نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاهداری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند
هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا که قدر گوهر یکدانه گوهری داند
به قدوچهره هرآنکس که شاه خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند
نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست کلاهداری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند
هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست نه هرکه سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا که قدر گوهر یکدانه گوهری داند
به قدوچهره هرآنکس که شاه خوبان شد جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
حضرت حافظ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۰ ساعت 19:26 توسط شبزده
|