آنشرلی..

پسرك گل فروش گلهاش توی دستش بود،نشسته بود لب جدول
رفتم نشستم کنارش گفتم:برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟
گفت:بفروشم که چی؟ تا دیروز میفروختم که با پولش ابجیمو ببرم دکتر
دیشب حالش بد شد و مْرد...
با گریه گفت:تو میخواستی گل بخری؟
گفتم:بخرم که چی؟ تا دیروز میخریدم برای عشقم
امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...!
اشکاشو که پاک کرد یه گل بهم داد
با مردونگی گفت:بگیر ، باید از نو شروع کرد
تو بدون عشقت......من بدون خواهرم

 


پ ن ۱:داستان بالا رو خیلی دوست دارم زیاد بعدشم این که حس عجیبی توش هست که قابل درکه والبته قابل حس که زندگی راکد نمی تونه باشه بدون عشق یا هر چیز دیگه ..

پ ن۲:عکسم که واضح هست ..اینم انشرلیه ..رویای کودکی من ..والبته حالا ..

پ ن۳:عکس ومطلب ارتباطی به هم ندارند .همیشه قرار نیست همه چیز به هم ربط داشته باشه ..

پ ن۴:نا خداگاه یاد استاد اندیشه افتادم وسیلی که تو گوش مبارکه پسره زد ..بیچاره جای دستش رو صورتش موند!!!!!

مادرم ..

مادرم، پیامبری بود، با زنبیلی پر از معجزه؛

یادم نمی رود، در اوّلین سوزِ زمستانی؛

النگویش را، به بخاری تبدیل کرد ...!


پ.ن :بعد از مدت ها امشب دلم خواست الکی پست بزارم .خیلی این جمله رو دوست دارم .والبته حسش رو هم ...

پ ن ۲:امیدوارم خوب باشه وشما هم دوست داشته باشید ..راستی نظرم بزارید خوب هست!!!