ورق پاره های ادبیات....


با توجه به اینکه جایی خالی برای شعر و ادب محسوس بود بنده بر آن شدم که پستی را برای این مهم اختصاص دهم


اشعار و مطالب ادبی  که در ذهن شما نقش میبندد را در این قسمت بنویسید...

...

آه اين باغ فقط غنچه ي تزئيني داشت

واقعي نيست كسي من همه را بو كردم .

سيد سعيد صاحب علم

خبر2

 ويرايش اطلاعات

كاراموزي گروه ما از رز ۲۶/۶/۹۲ شروع ميشه.. سه روز اخر هفته ..

سه روز اول هفته برگزاري كلاساست ..اگه كسي كاراموزي ۲۶و۲۷و۲۸ ام بخوادنياد ..معلوم نيست جبراني بايد كي بره...

 

برنامه کلاس:

شنبه :داخلي جراحي ۴/داخلي جراحي ۴/كودكان ۸هفته اول ودوم
يكشنبه :داخلي جراحي۴ /بهداشت جامعه/روان
دوشنبه:فرهنگ وتمدن /انقلاب
چهارشنبه :يك تا چهار :ادبيات

برنامه کارآموزی در این  ترم به این صورته که ی گروه بنا بر اتفاق صبح ـصبح افتادند ..ی گروه هردو عصر وی گروه ی صبح وی عصر ..که گروه ۲ این جوره مثلا

 ..طوری که از ۲۶/۶تا ۱۶ مهر صبح..قلب بیمارستان امام واز ۱۷/۷ تا...بخش ریه بیمارستان ولیعصر شیفت عصر..

دوم این که دانشگاه با کاآموزی بهداشت جامعه که عده ای پاس کردند وعده ای نه ..۲۲ واحد ارائه  داده که فقط ۲۰ واحدشو می تونیم برداریم .

سوم اینکه بنا بر دلایلی وتداخل کار آموزی با کلاسا قراره که فارسی وکودکان وبرنامه تعویض بشه ..بنا براین فک کنم نباید زیاد دلخوش به این برنامه باشیم..

چهارم مسئول دورمون عوض شده ..شده همون خانمه..که اول  بود ..اگه گفتید کی می تونه باشه؟

پنجم كد تمدن ۸۱وكد انقلاب ۸۲

ششم حذف واضافه هم دوهفته ديگس.

ویرایش شده در تاریخ ۱۷/۶/۹۲

با خیالی اسوده می تونیم بریم کااموزی ..

ترانه ی بارانی

سرزد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدایا بهانه ای!

قیصر امین پور





لحظه های کاغذی(قیصر امین پور)

خسته ام از آرزوها؛آرزوهای شعاری

شوق پرواز مجازی؛بالهای استعاری

لحظه های کاغذی را؛روز وشب تکرارکردن

خاطرات بایگانی ؛زندگی های اداری

آفتاب زرد وغمگین؛پله های رو به پایین

سقفهای سرد و سنگین؛آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته؛چشمهایی پینه بسته

خسته از درهای بسته؛خسته از چشم انتظاری

صندلیهای خمیده؛میزهای صف کشیده

خنده های لب پریده؛گریه های اختیاری

عصر جدولهای خالی؛پارکهای این حوالی

پرسه های بی خیالی؛نیمکتهای خماری

رونوشت روزها را؛روی هم سنجاق کردم

شنبه های بی پناهی؛جمعه های بی قراری

عاقبت پرونده ام را؛با غبار آرزوها

خاک خواهد بست روزی؛باد خواهد برد باری

روی میز خالی من؛صفحه ی باز حوادث

در ستون تسلیتها؛نامی از ما یادگاری

چقدر...

هرگز نخواستم که بگویم تو را چقدر

عاشق شدم؟ چه وقت؟چگونه؟ چرا؟ چقدر؟!

 

هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو

از ابتدای ساده این ماجرا چقدر ـ

 

من را شکست،ساخت،شکست و دوباره ساخت!

من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ یا چقدر...؟

 

هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی

عادت نبود حسی از آن ابتدا چقدر

 

مانند پیچکی که بپیچد به روح من

ریشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چقدر ـ

 

تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند

اینجا فرشته ها که بدانی خدا چقدر ـ

 

خوبست با تو،با همه بی وفائیت

قلبم گرفته است،نپرس از کجا؟ چقدر؟!

 

قلبم گرفته است،سرم گیج می رود

هرگز نخواستم که بدانی تو را چقدر...

نغمه مستشار نظامی

 


..وچقدر حس خوبی داره ..ی عاشقانه شادیا ی شادی عاشقانه..

آب نطلبیده مراد نیست

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
 تا کاج جشن‏های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

غصه چرا

ما ه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

ادامه نوشته

جراُت دیوانگی

انگار مدتی است که احساس می کنم 
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام 
احساس می کنم که کمی دیر است 
دیگر نمی توانم 
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم 
انگار 

ادامه نوشته

خبر

سلام

طبق اطلاعیه دانشگاه :

تاریخ انتخاب واحد 1۶/۶/۹۲و

شروع کلاسا ۲۳/۶/۹۲

 

زنگ خورده  است..

از پس شیشه ی عینک ،استاد ، سرزنش بار مرا می نگرد

باز در دیده من می خواند،که چها در دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال ،«بچه ها عشق گناه است گناه  » 

وای اگر بر دل نو خاسته ای ،لشکر عشق بتازد بیگاه

می نشینم همه ساعت خاموش ،با دل خویشتنم دنیایی است

ساکتم گر چه به  ظاهر اما، در دلم با غم تو غوغایی است

مبصر امروز چو اسمم را خواند ،بی سبب فریاد کشیدم غایب

رفقایم همگی خندیدند که جنون گشته  به طفلک  غالب

بچه ها هیچ نمی دانستند ،که من  آنجایم و دل جای دگر

دل آنهاست پی درس و کتاب ،دل من در پی سودای دگر

من به یاد تو و آن روز بهار که تو را دیدم در جامه زرد

تو سخن گفتی اما نه ز عشق،من سخن گفتم اما نه ز درد

من به یاد تو و آن خاطره ها ،یاد آن دوره که بگذشت چو باد

که در این وقت به من می نگرد،از پس شیشه ی عینک استاد

با خیالت خوشم از اول زنگ ،لحظه ای فارغ از این دنیایم

«زنگ خورده است منوچهر بیا»،تو فریدون برو من می آیم

                                                             منوجهر نیسانی


منوچهر نیستانی با اینکه شاعری ازدهه ۵۰ بوده اما خوب تو این شعر تونسته از پس زبان امروزی بر بیاد ..

انگار براحتی آب خوردن شعر گفته !!

امیدوارم خوشتون بیاد.

صادق هدايت

روايت حال صادق هدايت به قلم خودش..

فروغ فرخ زاد من رو يواش يواش به ابراهيم گلستان مي رسونه ..از اون به احمد شاملو .به نيما يو شيج ..به خيلي هاي ديگه ..

ي ادمي كه فك مي كردم هيچ وقت احتياج به نوشته هاش ندارم ..احتياج به حرفاش ..وخيلي چيزاي ديگه ندارم صادق هدايته ..

واقعا بايد بگم متاسفانه خيلي احمق بودم ..فروغ رو دوست نداشتم چون هميشه با تفكر خاصي قضاوتش مي كردم .واين قضاوت( به قول فروغ كه ميگه "عشق مضحك من تو ۱۶ سالگي پايه هاي زندگي منو متزلزل كرد ...")حالا با قطعيت مي تونم بگم كه قضاوت نا به جا وبچه گانه من مسيري فكري منو متززل ونابود كرد..

وحالا صادق هدايت ...معلوم نيست از هدايت مي خوام به كي برسم ..

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت

..در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد

.شرح حالي به قلم خود هدايت خوندم كه شايد براتون جالب باشه

بفرماييد ادامه مطلب.

ادامه نوشته

دانایی،نادانی!!


آزاد اندیشی در گرو تعلیق باورها است!

تا کسی باورش را تعلیق نکند، هیچ چیز نمی تواند بفهمد! برای ابد، راه فهم برای او بسته است کسی که همه چیز را براساس عقیده خودش بخواهد بفهمد، هیچی نمی فهمد. نه اینکه باورش را از دست بدهد بلکه در پرانتز بگذارد و بعد فکر کند که چه چیز درست است و نیست واِلا اگر بخواهد همه چیز را با عقیده خودش بخواهد بفهمد تا ابد راه فهم برای او بسته است.
سقراط در یکی از سخنان جاودانه خود ادعا کرده است که وی « می داند که نمی داند » در این جمله به وضوح می بینیم که حتی جهل و نادانی در پرتو نوعی علم و آگاهی آشکار می شود .یعنی نادانی هنگامی معنی ندادنی پیدا می کند که دانسته شود آن نادانی است ؛ به گونه ای که اگر خود نادانی دانسته نشود ، هرگز از آن نشانی نمی توان یافت.

دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی

بغض بی پناه

سیاهی دور چشام اگه از بیداریه

یا دردم از دوری توست، یا از سر ناچاریه

بهتره ندونی تو، چشمای من چرا تره

حرفای مربوط به دلم نگفتنش قشنگ تره

بغضی که بی پناهه بهتره که نشکنه 

از عشق تو همین بغض این روزا سهم منه

حالا دیگه ی مشت خاک نشسته رو لب من



بغض هاي ترك برداشته

عزيزم ..

S A L I  J O O N -18

اين عكس رو ديديد ...

آخييييييي..