درخت زمستانم...

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
هر چه برگم بود و بارم بود
هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
هر چه یاد و یادگارم بود
ریخته ست
چون درختی در زمستانم
بی كه پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر اكنون هیچ مرغ پیر یا كوری
در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟
دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش
با امید روزهای سبز آینده
خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
ریخته دیری ست
هر چه بودم یاد و بودم برگ
یاد با نرمك نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
برگ چونان صخره ی كری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشك و نگاه و ناله آزردن
ای بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر
هرگز و هرگز
بر بیابان غریب من
منگر و منگر
سایه ی نمناك و سبزت هر چه از من دورتر ،خوشتر
بیم دارم كز نسیم ساحر ابریشمین تو
تكمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشك و كبود من
همچنان بگذار
تا درود دردناك اندوهان ماند سرود من