براي دل خودش

فقط يکبار برای هميشه

.

اگر پيدا می شد

غزلی می خواند بر انتها

.

درکنج اطاق دل

سوار بر چرخ فلک زمان

.

با خاطراتی زيبا

سايه ای از گذشته شيرين

.

با حلاوت نگاهی دلربا

در چشمانی سياه

.

گم شده در لابه لای 

فصل ها و سالها

.

کجاست آن نگاه زيبا؟

.

فقط يکباربراي هميشه...

.

حتي وقتی که ديگر او نيست

من نيستم و اين شهر نيست.