ناگهان سیل عظیمی از جمعیت در جلوی دیدگانم که تابوتی بدست داشتند و فریاد لااله الا لله سر میداند قلب مرا به تپش انداخت و این تابوتی را که بر روی دست ها روان بود دنبال کردم ناگهان دیدم جسمم  را برروی سنگی نهاده اند آب روی سرم میریزندو با آن جسم بیجانم به پنچره ی چشم دوختم که عده ی از بیرون تماشایم میکنند و عده ای اشک میریزند و عده ای زبانشان میچرخید من نمیدانستم چه چیزی میگویند ولی با نگاه های تحقیرانه مرا میدیدند و عده ی میگفتند بیچاره همین دیروز در خیابانی شلوغ دیدم سر به پایین انداخته و میرفت و خوب نمیدانست او خود نیز در خیابانی شلوغ میرود برای فردا! دیگری میگفت یاد دوران دانشگاه بخیر !یکی میگفت خوب شد مرد . یکی میگفت آدم بدی نبود یکی میگفت نه بابا کجا آدم بدی نبود یک چیزهای ازش میدانم  ولی یکی را دیدم که انطرف نشسته بود و به تنهای خود میگریست و به او نزدیک شدم هرچقدر با او حرف زدم جوابم را نمیداد انگار مرا نمیدید .دیدم زیر لب میگوید چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا از من دور شدی ؟آری اون شخص قلب خسته ی بود که سالها در کنارم با خوب و بدم ساخته بود و در خیال خود  عشق را حتی  بعد از مرگم در چشمانش ملتمسانه مشاهده میکردم خودم را دستمالی کردم که او آرام به چشمانش میبرد و نم نم اشک هایش را پاک میکرد و هیچ کس او را درک نمیکرد جز روح من !زیرا من او را خوب میشناختم.

 و دیدم یک تابلوی بر روی دست مردی بیرون امد اطرافیانم را دیدم که به گرد ان جمع شدند و بعد تابوت مرا بیرون آوردند و فریاد لااله الالله بلند شد و چند قدمی زمینم گذاشتند و برایم نمازی خواندند و من با جماعت به نماز ایستادم و او را همچنان میدیدم که با قلب خسته قطرات اشک در رخسارش حلقه میبست و به زمین میریخت و نماز تمام شد  و جنازه ی مرا برداشتند و به روی دستهایشان به سمت یک قبرستانی بردند و تا اینجا من احساس تنهایی نمیکردم چون در کنار او بودم ولی چون به قبرم گذاشتند و سنگ ها را یکی یکی بر رویم میچیدند تنها میشدم و احساس خفگی کردم و با تمام وجودم تنهایی را درک کردم و همه رفتند و سکوت همه جا را فرا گرفت روحم از قبرم خارج شد . دیدم او نیز میرود بدنبالش افتادم ولی هر چقدر تلاش کردم تنهایی ام را درک نکرد و رفت و یا شایدم درک کرد ولی چاره ی نداشت چون او محکوم به زندگی بود و من به مرگ. من ماندم با یک دنیا تنهایی ، سکوت مرگ ، فریاد بیصدا ، خروش خاموش و قلب مالامال درد ناگهان یک اندیشه در ذهنم خطور کرد و فریاد زدم الهی و ربی من لی غیرک.

این داستان را دیروز در ذهنم مرور کردم البته با حافطه ی تصویری چه بخواهم چه نخواهم  روزی خواهد رسید حتی کسانی را که احساس میکردم دوستم دارند تنهایم خواهند گذاشت حتی او!ولی چه خوبست از اول بیاموزم که برای چه زندگی میکنم و بکجا خواهم رفت و از اول بگویم تا زنده هستم بگویم الهی و ربی من لی غیرک شما نیز برای من دعا کنید تا در پیچ و خم زندگی فراموشش نکنم.

انسان  از هر مرحله ی که عبور میکند یک مرگ برایش اتفاق می افتد و یک زندگی.

 مرگ مثلا وقتی من از شیرخوارگی به نونهالی پا نهادم دوره ی شیرخوارگی ام مرد و دیگر باز نخواهد گشت ولی پیش زمینه ی بود برای نونهالی ام .

و چون دوره ها را یکی یکی پشت سر میگذاشتم و رد میشدم و تا جوانی آرزو  داشتم که بزرگتر و بزرگتر بشوم ولی چون فهمیدم که بعد از جوانی پیری میرسد. دیگر دوست داشتم عمرم همیشه در جوانی بماند و جوانی ام نمیرد ولی باید بیاموزم که قبل از اینکه جوانی ام بمیرد برای دوره ی پیری ام توشه ی بردارم و چون پیر شدم ارزو کنم که خدایا هر چه تو پسندی ان خواهم ولی من مشتاقم تا دوره ی پیر ی ام بمیرد و با دلی آرام وقلبی مطمئن به پیشگاه تو عروج کنم و در اغوشت بخسبم .