من اینجا بس دلم تنگ است 

و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است 

بیا ره توشه برداریم 

قدم در راه بی برگشت بگذاریم 

ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟


بیا ره توشه برداریم 

قدم در راه بگذاریم 

به سوی سرزمینهایی كه دیدارش 

بسان شعله ی آتش 

دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار 

نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار 

چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم 


كسی اینجاست ؟

 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟

 كسی اینجا پیام آورد ؟

 نگاهی ، یا كه لبخندی ؟

فشار گرم دست دوست مانندی ؟

و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست 

حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست 


خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

بیا ره توشه برداریم 

قدم در راه بگذاریم 

كجا ؟ هر جا كه پیش آید 

كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست 

من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم 

ز سیلی زن ، ز سیلی خور 

وزین تصویر بر دیوار ترسانم 


بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین 

من اینجا بس دلم تنگ است 

بیا ره توشه برداریم 

قدم در راه بی فرجام بگذاریم ...



نوشته شده توسط شبزده