میدانی؟
میدانی؟ زندگی یادت میدهد که بگذاری ... که بگذری ... که یکی را زیر خاک بگذاری و برگردی توی همین اتاف ... یکی را توی بزرگراه ... زندگی دردهایی دارد که نمیتوان گفت ... حالا هی وبلاگ بنویس ... هی نوت شر کن ... هی حرف بزن ... هی بگو "میدانی؟ راستش..." ... اصل حرف نگفته میماند ... میماند توی دلت ... شیره جانت را میمکد ... بزرگ میشود ... جایش تنگ میشود ... تکان میخورد ... لگد میزند و تو دردش را تا آنجای گلویت حس میکنی ... کم کم عادت میکنی ... بخشی از وجودت شده ... دوستش داری ... با هم زندگی میکنید ...
بعد ... هیچ ...
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 20:41 توسط M.M.E
|