انتظار بي پاسخ
غروبها كه دل من همچون پروانه اي در جستجوي نگاه آشنايي مي گردد .....دل اونيز همچون موجي كه از سينه ي دريا بر ميخيزد وبه ساحل مي رسد به جستجوي نيمه گمشده ي دخترش اين طبقات را بالا وپايين ميكند ودوباره از نو .....
دگران كه مصلحت انديش روزهاي سخت دگرانند ،درب به رويش مي بندندواو مانند كودكي كه به دنبال مادرش تمامي درب ها را بي هيچ خواهشي .شرمي ميكوبد اين انتظار را مي جويد وساعتها را كنار درب مي ايستد به خيالش كه اين درب گشودنيست ...
من با عجله كودكانه خدا را عتاب كردم "باالها اين پيرزنيست نودو اند ساله كه در بهترين نيازها ،با برترين نگاهاوشامل ترين عدل ها فرزندانش را به ثمر نشانده ،همسرش را بيست واندي سال پيش از دست داده واكنون كه سالهاي پاياني زندگي اش را طي ميكند ......خدايا انصاف نيست"
دلش يك لحظه از هياهوي هيچ باز نمي ايستد وساعتها به دنبال دختر خيالي خود مي گردد بارها وقتي كنارش مي نشينم از او مي خواهم مرا ايمان بنامد ومن شوم ان دختر خيالي من شوم واسه ان نيازي كه هيچ گاه در تو تداعي نمي شودودر مهرباني به او فروگذار نشوم .
اما او مي گويد مرا مانند دخترش دوست مي دارد اما هيچ كس جاي ايمان را پر نخواهد كرد وايمان براي او دنياس ....
او شبها در كنار درب مي ايستدواز رهگذران مي خواهد نشاني از ايمان به او دهندورهگذران با تعجب از كنارش ميگذرند ،برخي با تمسخر او را به هم نشان مي دهند ،او را ديوانه مي خوانند ،او را عجوزه مي نامند ومن از دور از پشت فرسنگها عقل گرايي ها اينها را مي بينم واين براي من رنج است ....
من مي دانم ايمان خياليست ..من مي بينم هيچ روزي در برگه هاي تقويم خبري از رسيدن ايمان نيست .من مي فهمم هيچ شبي روياي به آغوش كشيدن ايمان شدني نيست ...واو بي هيچ توجهي به نصيحت گران مصلحت انديش اين انتظار را دوست دارد ..او از من مي خواهد روي ايمان پنج ساله پتو بكشم تا دست سرد نوازش گر نسيم اورا نيازارد.
او از من ميخواهد به مادرم بسپارم براي او چادر نماز بدوزد ومن پشت تمام حرفهايش به او دل مي سپارم اما دروغ مي گويم كه او هست او راحت خوابيده او بازي مي كند ......
وپشت اين همه همهمه از خدا مي خواهم اين احساس را از من بربايد.اين احساس را نمي خواهم .دردهايم را تهي مي كند ودوباره ازنو....
واين نگاه منتظر را مي بينم ومي گريم !!!!!
شايد دليل تنهايي ما اين است كه در خيالمان آمدن كساني را انتظار مي كشيم كه هيچ گاه نمي رسند................................
پس اين زندگي دروغ بود.