حکایات سعدی
در باب اخلاق درویشان
دزدی
به خانهی پارسایی درآمد. چندان که جُست، چیزی نیافت. دلتنگ شد. پارسا
خبر شد، گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود
شنیدم که مردان راه خداى دل دشمنان را نکردند تنگ
تو را کى میسر شود این مقام؟ که با دوستانات خلاف است و جنگ
مودت اهل صفا، چه در روی و چه در قفا؛ نه چونآن کز پسات عیب گیرند و پیشات بیش میرند
در برابر چو گوسپند سلیم در قفا همچو گرگ ِ مردمخوار
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بىگمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
درباب آداب صحبت
هر آن سرّي كه داري با دوست در ميان منه، چه داني كه وقتي دشمن گردد. وهر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود.
رازي كه نهان خواهي با كس در ميان منه وگر چه دوست مخلص باشد كه مرآن دوست را نيز دوستان مخلص باشد همچنين مسلسل.
خامشی به که ضمیر دل خویش با کسی گفتن و گفتن که مگوی
ای سلیم آب ز سر چشمه ببند که چو پر شد نتوان بستن جوی
سخنی در نهان نباید گفت که بر آن انجمن نشاید گفت