یکی بود یکی نبود

این داستان زندگی ماست

همیشه همین بوده

در اذهان شرقی مان نمی گنجد

باهم بودن

باهم ساختن!

برای بودن یکی

باید دیگری نباشد!

هیچ قصه گویی نیست

که داستانش این گونه آغاز شود

که یکی بود

ودیگری هم بود

همه با هم بودند

وما اسیر این قصه ی کهن

برای بودن یکی

یکی را نیست میکنیم

از دارایی...

از آبرو...

از هستی...

انگار که بودنمان

وابسته به نبودن دیگریست!

هیچ کس نمی داند

جزما!

هیچ کس نمی فهمد

جزما!

وآن کس که نمی داند ونمی فهمد

ارزشی ندارد!

حتی برای زیستن....!

واین هنری است

که آن را خوب آموخته ایم.....

هنر نبودن دیگری را....!