من نگویم که بهاری که گذشت آید باز،


روزگارِ که به سر آمده آغاز شود،


روزگارِ دگری است،


و بهارانِ دگر،


شادبودن هنر است،


شادکردن هنرِ والاتر !


لیک هرگز، نپسندیم به خویش،


که چون یک شکلک بیجان شب و روز،


بیخبر از همه خندان باشیم،


بیغمی عیبِ بزرگیست،


که دور از ما باد !


کاشکی آیینه یی بود،


درونبین که در او،


خویش را میدیدیم،


آنچه پنهان بود، آیینه ها میدیدیم،


میشدیم آگه از آن،


نیرویِ پاکیزه نهاد،


که به ما،


زیستن آموزد و جاویدشدن،


پیکِ پیروزی و امید شدن،


شادبودن هنر است،


گر به شادیِ تو دلهای دگر باشد شاد،


زنده گی صحنهء یکتای هنرمندیِ ماست،


هرکسی نغمهء خود خواند و از صحنه رود،


صحنه پیوسته به جاست،


خُرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.