شادبودن هنر است،
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز،
روزگارِ که به سر آمده آغاز شود،
روزگارِ دگری است،
و بهارانِ دگر،
شادبودن هنر است،
شادکردن هنرِ والاتر !
لیک هرگز، نپسندیم به خویش،
که چون یک شکلک بیجان شب و روز،
بیخبر از همه خندان باشیم،
بیغمی عیبِ بزرگیست،
که دور از ما باد !
کاشکی آیینه یی بود،
درونبین که در او،
خویش را میدیدیم،
آنچه پنهان بود، آیینه ها میدیدیم،
میشدیم آگه از آن،
نیرویِ پاکیزه نهاد،
که به ما،
زیستن آموزد و جاویدشدن،
پیکِ پیروزی و امید شدن،
شادبودن هنر است،
گر به شادیِ تو دلهای دگر باشد شاد،
زنده گی صحنهء یکتای هنرمندیِ ماست،
هرکسی نغمهء خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته به جاست،
خُرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 18:1 توسط M.M.E
|